INDIRECT
2-بهش زنگ بزنید و بگین کسی خونه نیست و دعوتش کنین خونه تون بعد با دختر همسایه تون برید الافی! 3_اگه یه شوخی کوچیک با شما کرد سریعا جبهه بگیرید وباهاش دعواکنید با کلماتی از قبیل : مگه تو خودت خواهر نداری ؟...یا همچین چیزایی.ولی دو تا سه دقیقه بعد خودتون یه جوک فجیح وافتضاح تعریف کنید وبعدش بشینید و قیافه ی بنده خدا رو تماشا کنید. 4_آرایش شدید بکنید و از این شلوارای خیلی بر مودا واز این پیراهن های آستین کوتاه بپوشید وبرید جلوی بنده خدا راه برید وقتی به شما نزدیک شد و به دوسه متری شما رسید سرش داد بزنید و بشینید زجر کشیدن شو تماشا کنید. ۵_عکس های دونفره ای رو که با پسر نوه ی عمه یاخاله ی پدر بزرگ پسر خاله تون یا امثالهم گرفتید بهش نشون بدید ولی بهش اجازه ندید حتی یه عکس باهاتون بگیره. 6_موقع تولدش جلوی دوستاش فقط یه شاخه گل بهش هدیه بدید و حالشو حسابی بگیرید(احتمالا بسته به قدرت و توانایی قلبی و شرایط جوی )بشینید و سکته شو تماشا کنید و لذت ببرید. 7_همین که تو ماشین بغل دستش نشستید شروع کنید به عطسه کردن و از بوی ادکلن چند هزار تومانیش که با زجرکش کردن پدر و مادرش خریده ایراد بگیرید و بهش بگین به این بو حساسیت دارید. 8_وقتی داره باهاتون حرف می زنه همین که به جای حساس حرفاش رسید بی مقدمه موبایلشو بردارید وبه یکی از دوستاتون زنگ بزنید و چهار ساعت وچهل و هشت دقیقه با دوستتون حرف بزنید واون بدبختو تو کف حرف زدن وتو فکر قبض موبایل بزارید! واااااااای چه حااااااااااااااااالی میده !!! شب خوبه.بهتر از روزه.شب همه چی رو تو خودش گم میکنه.همه چی رو پنهون میکنه.تورو باهر کسی که پیشته.همه جا سیاه میشه.کاشکی همیشه شب بود.تو شب لذت همه چی چند برابر میشه.تو شب خیلی از کارایی رو که نمیتونی تو روز انجام بدی انجام میدی.یا شایدم برعکس.آره بر عکسشم میشه.ولی روز نه اصلا جالب نیست. همه ی این تابستون رفت و من هیچی ازش نفهمیدم.از همون روزه اول گفتن باید تو این تابستون درس بخونی.امسال با همه ی سالهای دیگه فرق میکنه و از این حرفا.ولی از اون جایی که من خیلی لجبازم همه ش بر عکس عمل میکردم.۱۰صفحه ریاضی ۲خوندم ویه فصل از فیزیک ۲.یه خرده سخت بود. ولی من کسی نیستم که از این چیزا بترسم.پس این همه آدم چه جوری میخونن؟کج نیستم که. من از روی علاقه رفتم ریاضی.چون از همه چی واسم بهتر بود.اخلاقم با زیست و ادبیات وعربی جور در نمیاد. هنرستانم خوبه.ولی واقعا میحط هنرستان داغونه.ممکنه من از این ور برم توش از اونور یه انگل جامعه بیام بیرون.کسی چه میدونه.من دیشب داشتم به هدف هام فک میکردم.پیشتر از این فک میکردم آدمه بی هدفی هستم و بهتره که بمیرم و در به در دنباله مرگ بودم.ولی همین چند وقت پیش فهمیدم که من وسط هدف های زیادم گیر کردم.یعنی اینکه من خیلی هدف دارم و نمیدونم از بینشون کدوم رو انتخاب کنم.یه فکرایی واسه خودم کردم.خیلی توپه.اگه بشه .....راهه خیلی سختی رو انتخاب کردم و هنوز در موردش به کسی چیزی نگفتم تا ببینم چی میشه. بدجور رفتم توکفه زدبازی.به یاد یه بنده خدایی.اصلا اون بود که منو با این گروه آشناکرد.خدایی آهنگاشون به گوش دادنش می ارزه.مخصوصا اگه تو تابستون باشی.دیگه قشنگ رفتی فضا!!گوش دادن به آهنگ هاشون جنبه میخواد.خیلیا رو میشناسم که از این گروه فرار میکنن.شاید چون هنوز اون چیزی رو که باید باور داشته باشن ندارن.شایدم خیلی سوسول باشن و نخوان فحش بشنون. به هرحال هرچی که هست زدبازی بجور منو درگیره خودش کرده.راستش یه کمم ضرر بهم زده ولی خوب چه میشه کرد؟؟؟ وسايل مورد نياز: يک جفت صندل سفيد Darki – شلوار مدل بوسيني Buddy و ياهر شلواري که بشه دمپاش رو بالا زد- يک تيشرت خط دار حلقه اي (ترجيحاً آبي کمرنگ يا مشکي) - ترجيحاً موي بلند – ريش عجيب و غريب - چشماي هيز و کشيده – ماشين بالاي 15 ميليون و همچنين مقداري زبان به اندازه کافي! روش مخ زدن: ديگه مخ زدن با گفتن واژه هايي مثل: خانوم ببخشيد ساعت چنده؟ - ميشه وقتتون رو بگيرم؟ - جيگرتو بخورم و...کاربردي نداره بايد و بايد به جاش کار هاي زير رو انجام بديد: 1- به بالاي شهر رفته و جلوي يکي از مراکز تجاري مقاديري با ماشين خود به متر کردن خيابون ها مي پردازيد. 2- سوژه مورد نظر را شناسايي ميکنيد. 3- با ماشين خود جلوي پاي سوژه توقف نموده و از ماشين پياده ميشويد.(ضبط ماشين روشن باشد) 4- وقتي از ماشين پياده شديد در ماشين رو باز گذاشته و بدون اينکه حتي نيم نگاهي به سوژه بيندازيد وارد مرکز تجاري ميشويد. 5- سپس از مرکز تجاري خارج ميشويد و به سمت ماشين خود مي آييد.(بهتون قول ميدم سوژه همچنان کنار ماشين شما ايستاده است) -۶ سوار ماشين مي شويد و اصلا به سوژه توجه نميکنيد. 7- با ماشين چند متر به جلو ميرويد اما دنده عقب مي کنيد و به سمت سوژه مي آييد و به او مي گوييد: سلام! بيا بالا، شرمنده که منتظرت گذاشتم، آخه کار داشتم. حالا بشين بريم! تبريک ميگم شما مخ يه دختر بالا شهري رو زديد! ب: دختراي وسط شهر: وسايل مورد نياز: همه چيزهاي بالا به غير از ماشين بالاي 15 ميليوني.(پرايد و 206 براي چنين مواردي مناسبه). مواظب باشيد که ماشينتون کلاسش از 206 بيشتر نباشه چون دختره در اين مواقع احساس سرخوردگي و تضاد طبقاتي شديد ميکنه و عمراً بهتون پا بده روش مخ زدن: 1- با ماشين خيلي آروم در کنار خيابون حرکت ميکنيد و هر دختري که ديديد جلوش ترمز ميکنيد و بهش ميگيد : سلام! سوار شو بريم با هم يه دور بزنيم. تبصره: 87 درصد دختر ها در اين هنگام سوار ماشين نميشن اما شما نا اميد نشيد و بازم به طرف گير بديد و بهتون اطمينان ميدم که طرف در بار سوم سوار ماشين ميشه. ج: دختراي پايين شهر: وسايل مورد نياز: چيز خاصي مورد نياز نيست فقط کافيه مقداري روغن و واکس مو از سرتون چکه کنه و ترجيحاً صورتتون پر از جاي چاقو باشه. چون دختراي اين قسمت شهر به کسي پا ميدن که يه نمه تو مايه هاي فردين باشه! روش مخ زدن: پس از اطمينان از اينکه سوژه مورد نظر برادر يا پسر خاله يا پسر عمو و اينا نداره ميريد به سمتش و بهش ميگيد: آبجي يه غلام لوتي نمي خواي؟! تبريک ميگم شما تونستيد يه زيد واسه خودتون رديف کنيد! از همين الان دارم هفته بعد رو مجسم ميکنم که يه پيکان جوانان گوجه اي زير پا و زيد بغل و جاده شمال. امروز یه روز عالی بود از هر لحاظ.از صبح بیرون بودم.خیلی باحال بود که روز اول تیر با گردش وتفریح آغاز بشه.صبح از مدرسه زنگیدن گفتن بیان واسه ی سابقه ی بسیج چون به درد میخوره و سهمیه ی کنکور داره.تا اینو گفت من عین فشنگ دویدم رفتم چون کنکور الان خیلی مهمه. خلاصه صبح اونجا بودم واسم اونایی که شاگرد اول شده بودن رو زده بود به دیوار.من اسم خودمو دیدم رفتم فضا.معدل بقیه بچه ها هم بود. آماره همه رو در اوردم.خدارو شکر معدلم کلی زده بود بالا.ولی خوب بازم اونی که میخواستم نشد.۱۸/۸۹زیادم بد نبود.داغون ترین نمره ریاضی بود که شده بودم ۲۵/۱۷خیلی حال گیری بود.همه ی اون درس هایی رو که فک میکردم خوب میشم گند زده بودم همه ی اونایی که فک میکردم گند زده بودم خوب داده بودم.حالا اینو بیخی.بعدش از اونجا اومدیم که بریم میوه بخریم.رفتیم میوه خریدم.جونمون در اومد.این امیررضاهم کمک که نمیکنه هیچی همهش میاد تو دست وپای آدم. قابل توجه بعضیا:اون موقع که بهت میگم سالی که نکوست از بهارش پیداست نگو نه! امروز تو مدرسه یه روز افتضاح رو گذروندم(مث هرروز).اصلا خوش نمیگذره.فقط دارم به این امید که تا دوماه دیگه همه چی تمومه میرم.وگرنه هیچ خبر دیگه ای نیست.یه هفته اس که امتحان نیمترم ها شروع شده ومنم سخت دارم میخونم.به جز ریاضی وعربی همه اش خوب بوده.ریاضی رو خوب خوندم.یعنی از ترم اول بیشتر خوندم.ولی خوب از اونجا که من یه کم کورم و مثبت رو منفی میبینم و نصف سوال رو یادم میره بخونم همینی میشه که الان پیش اومده.تازه رشته ریاضی هم میخوام برم.معلمه امروز که اومده بود میگفت این امتحان چرت بود.آب بسته بود.برای ترم دوم داریم واستون.خداییشم راست میگه.امتحان خیلی آسون بود.ولی خنگ هم زیاده که نمیتونن چشماشونو باز کنن و از فرصتها استفاده کنن.مث من.یعنی این ریاضی هیچ کاری نداره.ولی چون اینجا مثلا بهترین مدرسه ی منطقه هست باید همه چیزشم در حد منطقه باشه.وگرنه همه اونایی که میرن مدرسه های دیگه وپارسالم معدلشون از من خیلی کمتر بود امسال با اون معدل های کذاییشون میان پیش من پزشو میدن.اگه اینجا بودن میخواستن چیکار کنن؟۳تاشون هستن دیگه همه یه دسته گلهایی کاشتن که خودشون تو کفش موندن.ولی من یکی عمرا بذارم همینجوری بمونه.باید به همه ثابت کنم که بیشتر از اینا ارزش دارم.
۱-اگه بهتون زنگ زد(در این مسئله فرض بر سعید نام بودن دوست پسر تون....!!)بگین سلام حمید جون وبعد یکدفعه انگار که تازه متوجه شدین بگین اوا خاک تو سرم علی تویی؟؟؟می تونین این سیر رو تا ۳ بار تکرار کنید ولی بار چهارم خطر مرگ داره ما مسئولیتی در قبال این حادثه نداریم.
این صحنه رو خیلی دوست دارم.شب باشه.تاریکی مطلق.منم باشم.خودم تنها.تو یه جای خیلی بزرگ.مث دشت یا هرجا که وسیع باشه وبدون مانع.یه باد آروم بیاد.بزنه تو صورتم.هوا یه کم سرد باشه.زمین قرمز باشه.یه آسمون آبی با یه زمینه قرمز.من راه برم .یه نگاه به آسمون و یه نگاه به زمین.
ظهر که رسیدیم خونه وناهار خوردیم.ساعت 5با روناک قرار داشتم.20بار زنگید گفت اگه دیر بیای میکشمت.منم هی اذیتش میکردم میگفتم اصلا نمیام میخوام برم مهمونی.اونم عصبانی میشد میگفت الان گوشیو قطع میکنم.آخرسرم ساعت 5وربع رسیدم.اونم چیزی نگفت.روناک اول کادوی تولدم رو که دقیقا یه ماه پیش بود بهم داد.(خوب آخه اون موقع تو امتحانا بود نتونستیم همدیگرو ببینیم.)یه لباس خیلی قشنگ بود که خیلی هم بهم میاد. داشتیم تو پارک راه میرفتیم و روناک داشت ازم یه سری سوالات روانشناسی میپرسید که دوتا پسر افتادن دنبالمون.بسیار پررو وبی ادب بودن یه جوری حرف میزدن که انگار 100ساله مارو میشناسن.هی میگفت میشه برگردی یه لحظه ببینمت؟؟میشه باهات صحبت کنم؟؟حالا اون وسط من داشتم جواب روناک رو میدادم وجوابش با جواب سوال اون پسره یکی بود.(جفتش نه بود.)ما هی داشتیم سریع راه میرفتیم که پسرا بهمون نرسن ولی مگه ول میکردن.تقریبا داشتیم میدویدیم.خلاصه پسرا بیخیال شدن رفتن.ماهم رفتیم رو یه نیمکت نشستیم.دو دقیقه بعد دوباره پسرا اومدن گفتن میشه یه کم برین اونطرف تر ماهم بشینیم؟؟ما جوابشون رو ندادیم.تو همون شلوغی یلدا زنگ زد.هی من جواب نمیدم اون هی میزنگه.خلاصه پسرا رفتن.ولی یلدا نرفت.دفعه اول روناک جواب داد من کلی خندیدم.یلدا فک کرد اشتباه گرفته قطع کرد.بعدش دوباره زنگید.ظاهرا حدیث گم شده وزنگ زده بود که از من خبر بگیره.ولی آخه یلدا به عقلت روجوع کن من چه سنمی با حدیث داشتم که بخوام ازش خبر داشته باشم؟؟یه کم بعدش ماها از هم خداحافظی کردیم واومدیم خونه.داشتم ازخستگی میمردم. بعدش میلاد اومد پیشم با 5تا سیمکارت که واسش چک کنم ببینم سالمه یانه.سیمکارت های بیچاره همه سالم بود ولی از اونجا که این بشر عقل تو کله اش نیست بادست خیس یکی یکی میداد که بذارم تو گوشی همه ی سیمکارت ها سوخت.منم قاه قاه خندیم.بعدشم که پاشدم اومدم اینجا.فعلا هم قصد خوابیدن ندارم تا نصفه شب چونکه روز اوله تابستونه.هوووووووووو..........
وگرنه بقیه اش مهم نیست.الان که اینارو نوشتم یه کم بهتر شدم.کلاهروقت مینویسم خالی میشم.
به نظر میرسه که جو انتخابات ملت رو گرفته و هرشب میریزن تو خیابون و شبا هم الله اکبرمیگن.میگن قراره انقلاب مخملی صورت بگیره.من نفهمیدم یعنی چی. خداکنه هرچی که هست به نفع ما باشه.سمت خونه ی ما زیاد خبری نیست بیشتر میرن ونک وتجریش والهیه.اگرم خبری باشه مامانم اینا اصلا پایه نیستن که ما بریم.یعنی زیادم مهم نیست.![]()
واسه اولین بار بعد از اینکه تعطیل شدیم حوصله م سر نمیره.با اینکه smsها قطع شده ولی من اصلا دلم واسه smsزدن تنگ نشده.یه ماهی میشه که زیادsms ندادم.بعدشم میخوام اصلا گوشیمو خاموش کنم یا شایدم خطمو عوض کردم.ولی الان خفن دلم میخواد یه کاری بکنم.یه کاری که هیجان توش زیاد باشه و کلی بخندم.ولی فعلا هیچکس پایه نیست. امسال بدجوری تنها شدم.همه بچه ها یهو مثبت شدن وسرشون رفته تو درس و کتاب.یعنی کلا جو دبیرستان بدجور همه روگرفته.منم جو گرفت در حد بوندس لیگا.اصلا درس نمیخوندم که.عین بچه تنبل هاهرروز میرفتم مدرسه و میومدم.بدون اینکه چیزی فهمیده باشم.بعضی از دوستام بهم میگفتن که تو خیلی عجیبی و ما از تو سر در نیاوردیم.همه شون فک میکردن من یه عاشق دست وپاچلفتی هستم که عشقم ولم کرده رفته وحالا من دپسرده شدم.ولی من خودمم نمیدونم امسال چم شده بود....!!!![]()
شیطون ترینشون عین کبریت بی خطر بود.منم امسال اصلا حوصله نداشتم که بخوام اذیت کنم وبه قول یه بنده خدایی آدم شده بودم.ولی اگه فقط یه نفر یعنی یه نفر تو اون کلاس پایه بودA6رو میترکوندیم
ولی خوب نبود دیگه.امروز هیچکس دلش نمیخواست با بقیه خداحافظی کنه.نه واسه اینکه چون بعدش بایداز هم جدابشن,نه واسه اینکه چشم دیدن همدیگه رو نداشتن و همینجوری سرشون رو مینداختن پایین
میرفتن.البته من با اونایی که باید خداحافظی میکردم کردم.چند تا از دوستامم پیدا نکردم که باهاشون خداحافظی کنم.بقیه هم مهم نبودن.امسال حتی اونایی که باهم دوست صمیمی بودن پشت سر همدیگه حرف میزدن.یه کارای عجیب وغریب میکردن که من تا قبل از عید کفم بریده بود واصلا نمیتونستم مث اوناباشم
ولی بعد از عیدشدم مث خودشون اونوقت کلی دوست پیدا کردم.(دقیقا نمیشه بهشون گفت دوست)بعدشم که اومد رسید تا اینجا وتعطیل شدیم.حالا نمیدونم سال دیگه چندتاشون رو میبینم.امسال از یه لحاظ دیگه با 3تا از بچه های پارسال که تو این مدرسه بودن خیلی خوش گذشت.هرروز تو یه رستوران,تولد,خوشگذرونی وکلی کارای دیگه.امسال با مائده هرچی فیلم و بازی وآهنگ وکارتون بیرون اومده بود تبادل کردیم.از این لحاظ خیلی سال پرباری بود.بعدشم دیگه هیچ خبری نبود.یه هفت هشت بارم میخواستن کلاسمون رو منحل کنن که بعد هی ما قول میدادیم بچه های خوبی باشیم اونا هم قبول میکردن.![]()
امسال از لحاظ درسی خفن اقت کرده بودم تا جایی که داشتم فک میکردم تو تابستون چندتا تجدید میارم.ولی خوب کار به اونجاها نکشید ودرسم بهتر شد.معدلمم فک کنم خوب بشه.حداقل بهتر از ترم قبل.
واسه تابستون هنوز هیچ برنامه ای ندارم.فقط کلاس زبان و بدمینتون.یه چندتا از مهمونی هام کنسل شد.چون اون دوست مامانم که میخواست از ایتالیا بیاد امسال نمیاد.کلی حوصله مون سر میره.
کنی.از همون لحظه ای که بازی با آرسنال تموم شد داشتم به شب فینال فکر میکردم.به اینکه چه جوریشادی کنم.با بچه ها کجا بریم چی بخوریم...بعد یهو اینجوری بشه.فکرشم نمیکردم.البته شایدم خواست خدا بوده.یعنی 100%خواست خدا بوده که بارسلونا اونجوری(همه میدونن چه جوری)چلسی رو ببره بعد بیاد تو فینال منچستر عزیز منو شکست بده.مث پارسال که خدا خواست تو مسکو یه بارونه شدید بیاد و پای جان تری لیز بخوره وهمه ی اشکهایی که داشت آماده ی ریختن میشد تبدیل به خنده بشه.قبلش داشتم به این فک میکردم که ماه تولدم چقدر توپه که هرسال منچستر توش قهرمان میشه.ولی نمیدونستم که هفتم خرداد تا همیشه یه روز بد تو خاطرم باقی میمونه.مثل هفتم فروردین......
یکروز مردی که در پارک روی نیمکت نشسته بود شخصی رادید که موهای بلند وشلوار گشاد داشت.
از کسی که در کنار خود نشسته بود پرسید:
-فکر میکنی این پسره یادختر؟
-دختر.اون دختر منه.
-معذرت میخوام من نمی دونستم شما مادرش هستید.
-من مادرش نیستم.پدرش هستم.!!!!
امروز که خیلی خوشحال بودم وبچه ها بهم خبر دادن که منچستر برد(شانسی که من اوردم اینجا همه دوتا تیم میشناسن یکی منچستر یکی هم پرسپولیس.)همه اش دلم میخواست یه جوری خوشحالی کنم ولی می ترسیدم بهم بخندن.هی به من میگن تو دیوونه ای میشنی فوتبال میبینی.خوب هرکس یه نظری داره دیگه.مگه من به شما میگم که چرا اون جومونگ دیوونه رو تماشا میکنید؟ شماهم به من چیزی نگید.به هر کی خواستید فحش بدید اصلا به من فحش بدید ولی با منچستر کاری نداشته باشید.به منم کاری نداشته باشید.پارسال هانیه اونقدر کرم ریخت هی به آقای فرگوسن وکریستن فحش داد.آخر سر چی نصیبش شد؟یه عالمه مشت ولگد.الان دیگه هر وقت منومیبینه یا بحثش پیش میاد از این دوتا با بزرگی و احترام یاد میکنه.امروزم نرگس دوست غزاله هی داشت رو اعصاب من راه میرفت.هی به کریستین ناسزا میگفت.من خیلی خودمو کنترل کردم چیزی بهش نگفتم به خاطر غزاله.خوب از بحث فوتبال بیام بیرون.
امروز من و مهسا سر زنگی شیمی داشتیم از دستشویی میترکیدیم. این معلمه هم خیلی قاطیه.نمیذاره بری بیرون.بعد آخر زنگ به زور با مهسا اجازه گرفتیم رفتیم.این مهسا هم یه فازش کمه از تو دستشویی آب پاشید بیرون منو خیس کرد. اونم با شیلنگ کثیف دستشویی. بعدشم هرهر داره میخنده میگه ببخشید غلط کردم.یکی نیست بگه مجبوری بکنی که بعدش به غلط کردن بیفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اردیبهشت ما داره تبدیل به اردیجهنم جهنم میشه.مروز معلم ریاضیه اینو گفت. تو این ماه بایداز همه چیزتون مثلا خواب وخوراک وتفریحات دیگه بزنین.یعنی مثلا من دیگه نباید تو اردیبهشت یا همون اردیجهنم بیام تو نت.چون ممکنه بدبخت بشم.اونوقت هرچی که بشه میگن پاشد رفت تو اینترنت.ولی اگه نیای وبشینی درس بخونی وبعدشم اگه خراب کنی میگن درسشو خوند ولی نشد.الان دیگه هرجلسه یا امتحان
داریم یادرس میپرسن.منم فک کنم دیگه مث ترم اول خنگ نیستم ودرسم خیلی بهتر میشه.حالا اینا رو بیخی.
امروز تو مدرسه خیلی خوش گذشت.با مهسا کلی خندیدیم.مخصوصا سر زنگ عربی.با اتودش هی میزدمانتوشو سوراخ میکرد یه صداهایی درمیاورد که انگار مثلا داره یه چیزی جر میخوره.از اونورم رومینا هی
ادا درمیاورد.من مرده بودم از خنده.معلمه هم داشت درس میداد.بغله رومینا هم یکی از بچه مثبت درسخون های کلاس نشسته بود.هی میگفت:هیس دارم درس گوش میدم.ولی این دوتا هی کارشونو میکردن بعدشم سه تایی باهم میخندیدیم.بعدشم چون اون صداهه خیلی بلند بود بچه ها هی برمیگشتن یا فحش میدادن یامیخندیدن.(کل کلاس صدارو شنیدن معلم که باید بشنوه نشنوید.)خلاصه خودمون که هیچی از درس نفهمیدیم هیچی نذاشتیم بقیه هم بفهمن.ولی خیلی باحال بود.کلی خندیدیم.راستی عربیم زیادم بد نشد.نیم نمره بهم نداده.
از حلقش میکشم بیرون.![]()
بود.حتی بچه درسخون های کلاسم همین نظرو داشتن.بعضی ها که ازشون انتظاری نمی رفت خیلی خوب شده بودن ولی بعضی ها حتی 10نمره پسرفت کرده بودن.منم فک کنم خیلی بد نشم.حالا ایناروبیخی.
پرسپولیس که دیروز باخته بود اکثر بچه ها امروز ناراحت بودن.آخه همه پرسپولیسی هستن.بعدشم هی چندتااز این استقلالی ها میومدن تیکه مینداختن که تیمتون 5بر 1باخت.حالا از این طرفم چندتا ازبچه هابه منچسترفحش میدادن.من نمیدونم آخه منچستر چه ربطی به پرسپولیس داره؟خیلی حرصشون گرفته بود که منچستر داره همه بازی هاشو میبره هی میبره مرحله های بالا تر ولی اینا از اینجاهم نمیتونن صعود کنن.یکی نیست بگه مجبورین از خلیلی وحقیقی ومازیار زارع وپژمان نوری خوشتون بیاد که بعدشم مجبور شین طرفدار پرسپولیس بشین؟اشکه که هرشب داره خواب خلیلی رو میبینه.مهسا مثلا میخواد فیزیک بخونه میره تصاویر حقیقی رو میخونه توریاضی هم میره مجموعه ی اعداد حقیقی رو میخونه.رو نیمکتشونم پر از 9و13هستش یعنی همون شماره های خلیلی وحقیقی.دیگه کاملا دیوانه شدن.امیدوارم امسال هرچه زودتر تموم شه.![]()
در آینه,متوجه شد که سه تارمو بیشتر ندارد.او بدون
آنکه آرامش خودرا ازدست دهد,فکری کردوگفت:امروز موهایم را
می بافم.سپس موهای خودرا بافت وروزی فوق العاده را
پشت سر گذاشت.روزبعد وقتی ازخواب بیدارشد فهمید که
دوتارموبیشتر روی سرش نیست.فکری کردوگفت:امروزموهایم را
فرق وسط درست میکنم ودورم میریزم.آن کار را کردوروزی
فوق العاده راپشت سرگذاشت.روزبعد که ازخواب بیدار شد
پس ازدیدن خود درآینه فهمید که فقط یک تارمو روی سرش
باقی مانده است.فکری کرد وگفت:امروزموهایم را دم اسبی
میکنم.آن کار را کرد وروزی فوق العاده راپشت سر گذاشت.
روز بعدکه ازخواب بیدار شدفهمید که هیچ تارمویی روی
سرش باقی نمانده است.فکری کردوگفت:بهتر ازاین نمیشود.
چون امروز مجبور نیستم که موهایم رادرست کنم!

